من و پسرم آرین
 
 
 

سلام به همه و ایام به کام.من و که می بینید دیگه نمی بینید چون این ترم آخری خیلی داره بهم سخت می گذره.باور کنین اصلاً نمی فهمم ساعت ها چقدر سریع می گذرند.یعنی فکر می کنم کاش می شد یک شبانه روز از 24 ساعت بیشتر می شد .اونوقت  من به بیشتر می تونستم به کارهام برسم.اما بعد از ساعت کاری که می رم خونه تا به خودم بجنبم هوا تاریک شده و من هم دپ که چرا درس نخوندم.دلم می خواد چند روز مرخصی بگیرم و به درسهایی که ازشون عقب افتادم برسم و به نقطه ای برسم که کمی آرامش بگیرم.از یه طرف فشار کار و درس و ...باعث شده تپش قلب بگیرم. البته رفتم و نوار قلبی گرفتم و ظاهراً مشکلی نداشتم.

هفته پیش جلسه اولیاء و معلم بود.از معلم کلاسشون خوشم میاد.تو جلسه تو صحبت هاش همش مثال درسخون بودن کلاسشون آرین بود و من کلی لذت بردم. احساس می کنم از اون معلم هایی هستش که با بچه ها خوب ارتباط برقرار می کنه و در عین جدییت بلده چطوری رقابت بین بچه ها ایجاد کنه و اینکه با دانش آموزهاش یه جورایی دوسته و این خیلی مهمه که بچه ها تو کلاس احساس خوبی داشته باشند.من یاد خانم معلمهای خودم می افتم که اکثرشون بداخلاق و بی حوصله بودند.من این ارتباط صمیمانه آرین با معلمشون رو خیلی دوست دارم و یکی از علتهایی که مدرسه شو عوض نکردم همین چیزها و در واقع شادبودن بچه هاست.چون همیشه معتقدم زمان کودکی که همیشگی نیست.پس تا می تونن باید شاد باشند و لذت ببرند از زندگیشون.همیشه از آرین می پرسم که پسرم روزهات بهت خوش می گذره؟؟اگه یه کوچولو هم دلت گرفت به من بگو...مادرم دیگه...یه جورایی به بچه ام وصلم انگار.

تا می تونین برام دعا کنین که خیلی نیاز به دعا دارم دوستان.

اینم عکس کلاسشون.آرین هم سمت چپ انتها نشسته و سرش پایینه.

لذت بردن را یادمان ﻧﺪﺍﺩﻧﺪ ! از گرما می نالیم ... از سرما فرار می کنیم ... در جمع ، از شلوغی کلافه می شویم ، و در خلوت ، از تنهایی بغض می کنیم ... تمام هفته منتظر رسیدن روز تعطیل هستیم ، و آخر هفته هم ، بی حوصلگی ... تقصير غروب جمعه است و بس ... ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ، ﮐﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﺎﻥ ﺭﺍﺗﺸﮑﯿﻞ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ : ﻣﺪﺭﺳﻪ ... ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ... ﮐﺎﺭ ... ﺣﺘﯽ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﯿﻢ ، ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬﺕ ﺍﺯ ﻣﺴﯿﺮ ... ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ... ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ ... !

 

 

ﮐﺎﺵ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻨﺪ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺩﯾﺪﺍﺭ،
ﯾﮏ ﺗﮑﻪ ﺍﺯ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ ...
ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﻓﻘﻂ ﻏﻢ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ !
ﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﻧﺪﮎ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺁﺩﻡ ﻫﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪﯼ ﮐﻪ
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯼ،
ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺗﮑﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ
ﻣﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺟﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ...
ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﮕﺬﺍﺭ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﭘﯿﺶ تو ﺑﺮﻭﺩ،
ﻣﮕﺮ ﺁﻧﮕﻪ که ﺍﻣﯿﺪﻭﺍﺭﺗﺮ ﻭ ﺷﺎﺩﺗﺮ ﺍﺯ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ پیشت ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ...

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 8:37  توسط لیلا  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا