من و پسرم آرین
 
 
 

سلام دوستان.مهر هم از راه رسید و چشم بر هم زدیم و به نیمه اون نزدیک می شیم.پاییز از راه رسید و مدرسه ها هم باز شدند.

روز اول مهر منو بابک همراه آرین رفتیم مدرسه و بچه ها تو صف بودند.آرین دنبال دوست های پارسالش می گشت و اونا رو پیدا کرد و رفت ته صف.از چهار تا کلاس سومی که دارند فقط یکی از معلمها سال پیش هم اونجا بود و بقیه جدید بودند.ما هم از قبل خواستیم که آرین کلاس همین معلم باشه که قبلً هم بود.به همین دلیل به جز یکی از دوستهای پارسالش از بقیه جدا شد.چند روز پیش هم جلسه معلم و اولیا بود که رفتم و حسابی معلمش و سنجیدم.برخلاف معلم سال قبل که چنگی به دل نمی زد اما این یکی به نظر بهتر می اومد.صحبتهاش نشان از این بود که رابطه صمیمانه ای با بچه ها برقرار می کنه.این برای من خیلی مهمه صحبتهاش تو کلاس رو آرین تاثیر می ذاره و میاد خونه برامون تعریف می کنه.مدرسه شون هم پارسال یه نقطه ضعفهایی ایجاد کرده بود که امیدوارم امسال برطرف کنند.البته با صحبتهایی که شد احتمالاً امسال برطرف  شه.الیته امیدوارم و سعی می کنم خوشبین باشم و نظاره  کنم .در یکی دو ماه اول می تونن خودشون و نشون بدن.فقط لباس فرم هاشون و اصلاً دوست نداشتم.شکلش خیلی تکراریه...

 

روز اول ناهارشون قرمه سبزی بود.ناهار مدرسه صرفاً برای  اینکه بچه یه چیزی بخوره وگرنه از مدرسه میاد با ما هم باید غذا بخوره.

 

 

فصل پاییز با اینکه دلگیره اما یه حس آرامشی به من می ده.امسال هم مثل پارسال با شروع سال تحصیلی ترم آخر من هم شروع می شه و امیدوارم همونطور که ترم پیش از نمره هام راضی بودم این ترم آخری هم به خوبی و خوشی بگذره.فکر کنم اگه چند سال بعد این پست و بخونم دلم برای این روزها تنگ بشه.چون خصلت مهر ماه اینه.من همیشه این ترم های پاییز رو دوست داشتم و دارم.امیدوارم حس درس خوندن هم داشته باشم.این ترم کارم به مراتب سنگین تر از ترمهای قبله و باید بیشتر از قبل تلاش کنم و در درجه اول خدا باید بهم کمک کنه تا همه کارهام به خوبی سپری بشه. 
 
دیروز یه قرار با دوستهای دوره دانشجویی داشتیم.البته این سومین قرارشون بود و دو تا قرار قبلی رو من درس و امتحان و پروژه داشتم نتونستم برم.دیروز موفق شدم و چقدر دیدن دوستهای قدیمی بعد از این همه سال لذت بخشه.دیدن دوستهایی که زمانی با هم در یک کلاس می نشستیم یه دختر 18-20 ساله با یه عالمه حس مشترک الان همه واسه خودشون یه خانومی شدن.بچه و کار و زندگی و...خیلی خوب بود.حس زیبایی بود.خدا پدر وایبر و بیامرزه .همونجا تصمیم بر این شد که هر چند وقت یکبار دوره بذاریم هر وقت خونه یکی مون و حسابی از خجالت خودمون در بیایم و...
 
سعی کنیم نهایت استفاده رو از زندگی ببریم.شادی حق ماست.نذاریم فرار کنه.باید نگهش داشت.هر طوری شده.قدر امروزمون رو بدونیم.قدر همدیگر رو بدونیم.لبخند بزنیم چون هنوز هستیم.دلمون و مهربون کنیم.با مهربانی شادی می مونه.لبخند بزنیم تا شادی فرار نکنه.همیشه یادتون باشه..........دوستتون دارم.
 
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم مهر 1393ساعت 8:29  توسط لیلا  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا