تبليغاتX
 من و پسرم آرین
من و پسرم آرین
من و پسرم آرین

من وشوهرخوبم بابک در 24بهمن 1381 با هم ازدواج کردیم ودر 14 شهریور 82 بعد از چندماه دوران طلایی نامزدی زندگی مشترکمون رو شروع کردیم وپسر قشنگم 8 اسفند 84 با ورودش به زندگیمون اون رو قشنگتر کرد.
خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
پسر یا دختر؟
انتظارشيرين
ایلیا کوچولو
آرش جون=وروجک مامان
مامان وشرمینه
روبین
آقا مهدی
هیراد
ماهان و مامانش
مامان ماهي
گیج منگولی
دل آرام مامان
ارغوان ومامان و باباش
مامان وبابای نیکان
مامان مرجان و ماهان
مریم پاییزی
ایلیا ستاره طلایی
ريحانه جون ومامانيش
آنديا جون ومامانش
بيتاجون مامان كيان وكيارش
پگاه جون
كوشاجون و مامانيش
مهرساجون
پوريا جون
پگاه وپارسا
پارسا نمكي مامان
روياجون مامان ايليا
يه آرين كوچولوي ديگه
مهديار موش كوچولو
آرين وماماني
پريا جون
نوشین جون مامان هستی
لیلی جون مامان یونا
نیما کوچولو
نیما جون ومامان ریحانه
مامان کیا
شازده ماهان
هدیه مامان ایلیا
هانا
مامان شایان
هلیا جون و مامانش
نورا کوچولو
آرتا کوچولو
آریــــــن
نازگل
وونوشه مامان ساراكوچولو
نازنين فاطمه جون
آئین کوچولو
ورووجک و مامانی
فاطمه جون و مامان ليلا
سيندرلا
من وسارا
بهاره جون مامان آرين
آرين كوچولو
فرنازجون
زمانه جون مامان پرهام
هرگز تنها نخواهی رفت...
باران بهاری
آرين و آرتين
آرين و مامان رويا
بهارسایت-مجله اینترنتی آشپزی
شهاب جون و مامانش
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
آرین شناگر

چهارشنبه پیش اولین جلسه کلاس شنا آرین بود که یکی از پروژه های امساله.غیر از این اگه خدا بخواد ژیمناستیک  و شطرنج هم تو برنامه مون هست.اولین جلسه فقط بابک می تونست اونجا بمونه و جلسه های بعدی نه.اونقدر بهش سفارش کردم یکی دوتا عکس بگیره ازش اما انگار فایده ای نداشت و بابای بی خیال دست خالی برگشت.آرین که خیلی استقبال می کنه .کلا تحرک رو خیلی دوست داره.عاشق پارکه و وقتی می ره دیگه بیرون نمیاد.پیش دبستانی هم داره تموم می شه و الان پسرم همه حروف رو بلده و می تونه بخونه.

روز مادر هم نزدیکه و پیشاپیش به همه تبریک می گم.آرزو می کنم که سایه پرمهر همه مادرها همیشه مستدام باشه. همیشه روز مادر من فکرم مشغول می شه که چه کادوهایی بخرم.هفته پیش هم که روز معلم بود و کلی کادو فرستادم مهدکودک....عید امسال هم که هرجا می رفتیم خونه جدید و...باز هم کادو...امسال فکر کنم اگه همه کادوهایی رو که خریدیم رو بذارم کنار هم به اندازه یه وانت پر می شه خواهر.تازه غیر از روز مادر فکر کنم دوتا کادو دیگه برای خونه و یه کادو برای یه نوزاد هم باید بخریم که این پروژه تا آخر اردیبهشته.خدا خردادماه رو به خیر کنه.البته تا باشه از این کادو دادن ها...

دیگه راستش چیزی به ذهنم نمی رسه جز این کارت پستاله که برای روز معلمه  که تو مهد گرفتند .

 عکس کارت پستال از تولید به مصرف بود انگار .من هم از روش عکس گرفتم مثل اون عکس قدیمی ها افتاده.آرین هم ردیف بالا تقریبا وسط با بلوز سرمه ای.البته عکس واقعیش اینقدر هم بدکیفیت نبود.اصلا هم تار نبود. اما دوربین من هم اونقدر بد عکس نمی گیره.حالا نمی دونم ایراد ازکجاست؟

اینجا هم عکس تیچرشو کشیده دورش هم گل گذاشته.خداروشکر که لبهاشو خندون کشیده و دوستش داره .


[ ]
+
اولین پست سال 91

سال 91 هم شروع شد و چشم به هم زديم تعطيلات هم تموم شد و هركي رفت سراغ زندگی خودش و روز از نو و روزي از نو.تنها آرزويي كه امسال داشتم اول سلامتي بعد هم آرامش و خيرو بركت براي همه.باور كنين احساس مي كنم همينطور كه سنم مي ره بالاتر ديدن ناراحتي ديگران خيلي بيشتر منو اذيت مي كنه.شايد قبلا هم اينطور بود اما زود فراموش مي كردم.اما الان كه مي بينم يكي غصه داره ...يا مريضه و... ساعتها فكر منو مشغول مي كنه.دلم مي خواد همه مردم خوش باشن مخصوصا كساني كه مي بينمشون و دوستشون دارم.

اول سال كه طبق معمول هر سال با ديد و بازديد شروع شد و ما هم كه ماشاله هزار ماشاله پر فاميل ... و چون امسال خونمون هم نو بود همه مهمونهايي كه معمولا بعد از عيد ميومدن پیش ما همشون تو خود عيد اومدن و من هم حسابي كوزت بودم.اما در كل خوب بود.چون خيلي هاشونو فقط سالي يكبار مي بينم و اگه عيد و سنت ديد و بازديد نبود فكر كنم ديدار به قيامت موكول مي شد.

آرين هم تو اين ديد و بازديدها خوش گذروند و با گرفتن پاكت عيدي حسابي كيف كرد.بعضي اوقات هم تا عيدي ميگرفت مي گفت آخ جون ...عيدي...خونه داييم كه رفتيم داشت آجيل مي خورد به يه فندقي كه باز نبود رسيد و مي گفت لطفا گوشت كوب بدين.اونقدر همه غرق صحبت بوديم خدارو شكر كسي صداشو نشنيد.چندبار تكرار كرد كه من متوجه شدم بچه ام چي خواسته سريع با يه فندق ديگه عوض كردم.بعد پسته مي خورد و پوستشون رو مي ريخت پايين.نمي دونم از لج من بود يا اينكه يه مدت از مهدكودك دور شده قيد نظم و انضباط رو زده بود و فكر ميكرد آزاده و هر كاري دوست داره مي تونه انجام بده.هر جايي مي رفتيم قبل از نشستن اول مي رفت سراغ شكلاتها اگه خوشش مي اومد يه مشت بر مي داشت و اگه نه يكي دو تا .چون ما هميشه از خوردن شكلات منعش مي كرديم تو مهموني ها حسابي از خجالتمون در مي اومد.از بس كه شكلات و آجيل و كيوي (همه چيزهايي كه بهش حساسيت داره)خورد همش سرفه مي كنه و ديروز با اجازتون برديمش دكتر و انگار لوزه سومش خيلي متورم بود و دوباره بايد يه كمي محدوديت ايجاد كنم براش.

این روزها که می رم مهد دنبالش و سرویسی ها هم در حال رفتن باشن از تو سرویس صدای آرین آرین بچه های تو سرویس خیابون و پر می کنه.انگار همه می خوان با پسرم بای بای کنن و خیلی برام جالبه.

 پی نوشت۱:آرین نظرش اینه که همه عیدی هاشو جمع کنه و تصمیم جدی گرفته وقتی بزرگ شد ماشین لامبورگینی بخره.

پی نوشت ۲:این روزها یکی دوباری آرین خواست چیزی بخره تنهایی فرستادمش تو مغازه و خودمون بیرون موندیم تا خرید کردن رو یاد بگیره.خداروشکر خودش خیلی علاقمند شده به این کار.

 

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!