من و پسرم آرین
 
 
 

صبح ها  طبق معمول بیدار شدن از خواب برام  خیلی سخته.بعد از این همه سال سر کار اومدن هنوز هم برام سخته.اگه یک ساعت فقط یک ساعت دیرتر می اومدیم سرکار کلی به نفعمون بود.همون یک ساعت کلی انرژی بهمون می داد.این ساعت کاری خیلی برام زیاده .کاش هر سه هفته کار یک هفته استراحت داشت.وای که چقدر خوب می شد.تو اون یه هفته کلی به خودمون و خونمون می رسیدیم و سرحال بودیم.

آرین در حال بنزین زدن (عکس سمت چپ)

                 

فکر کنم کلاً دنیای وبلاگستان خلوت شده.با اومدن وایبر و... وقت کمتری برای وبلاگ گذاشته می شه.خود من هم کمتر پیگیر وبلاگ خوندن هستم مگر وبلاگهایی که از قبل بودن و ... به هرحال وبلاگ از نظر من جاییه فقط برای درج خاطراتی که مطمئن هستم یه روزی از یادم میره.روزمره گی ها (البته هر ماه یک بار) و ثبت همون مواردی که شاید الان برام عادی باشه اما بعدها که می خونم شاید برام شیرین باشه.به هرحال می نویسم برای خودم و خودم.

مشغولیت جدید آرین این روزها شده گرفتن عکس از خودش و فرستادن به خاله و دختر خاله و ...این هم یکی از همون عکسهاست ...

تو وایبر می خوندم برای دختر خالش نوشته بود پریسا هر وقت کاری داشتی به من بگو...

من عاشق این موهای فرفری شم.

 

                                        

 

سختی هایی که برای امتحان کشیدم اونم درست وسط گرمای تابستون با اومدن نمره هام از تنم بیرون رفت.احساس می کنم نتیجه زحمتهایی رو که کشیدم رو دیدم.فکر کنیین مثلا یه روز جمعه گرم وسط تابستون کز کرده بودم تو اتاق و داشتم درس می خوندم.اونوقت دیدم از بیرون پنجره یه صداهایی میاد.یه لحظه پرده و کشیدم کنار و یواشکی ببینم چه خبره؟دیدم همسایه روبرویی با کلی مهمون و بار و بندیل دارند می رن پیک نیک.آخ که اون لحظه چقدر دلم هوای طبیعت و کرده بود.دوباره برگشتم پشت میز و به درس خوندنم ادامه دادم.اما دلم برای خودم می سوخت.حالا که نتیجه اشو گرفتم اون روزهای سخت برام شده یه خاطره خوب.

کماکان منتظرم در این مدرسه ها باز شه و آرامش و آسایش و نظم گذشته به خونه ها برگرده.آرین کلی انرژی تخلیه نشده داره و با پریدن رو سر و کول ما می خواد تخلیه شه.ماه قبل که هفته ای سه روز می رفت مدرسه کلی انرژی تخلیه می شد.الان با اینکه هفته ای سه روز می ره کلاس ورزشی ولی باز احساس می کنم براش کمه و باید بیشتر فعالیت داشته باشه.تقریبا هفته ای یکبار هم استخر می ره.به بابک گفتم که ببرش پارک شاید با دویدن این انرژی تخلیه شه.نمی دونم والا.

بابک رفته ماموریت و  من و آرین یک هفته ای مهمون مامانم هستیم.امروز صبح که داشتم می اومدم اداره تو راه پیش خودم فکر کردم تنها جای امن برامون بعد از خونه خودمون خونه پدرمادرهاست.جایی که بی هیچ منتی می تونی اونجا بمونی و کلی هم از بودنت خوشحال می شن. شاید ما به خاطر مشکلات و کار و ...کمتر پیششون بریم و بیشتر روزهای هفته رو درگیر راست و ریست کردن کارهای عقب افتاده باشیم اما به نظرم این روزها غنیمت هستند که باید قدرشو دونست.خدا عمر طولانی به همه پدرمادرها بده اما می ترسم از اون روزی که مثل خیلی های دیگه که قبلا بودند و ازشون خاطره داریم اما الان تو این دنیا نیستند بشه و حسرتش بمونه برامون.مثل خاطراتی که از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها مون باقی مونده و گاهی چقدر دلمون برای اون روزها و خونه هاشون تنگ می شه.فقط باید بیشتر قدرشون رو بدونیم همین.خدا سایه شونو از سر هیچکس کم نکنه.آمین.

یه گلدون اریکا داشتم خیلی دوستش داشتم اما بعد از نزدیک ۲ سال احساس کردم کم پشت شد و کم کم داشت خراب می شد.بردمش یه گلخونه ای که ببینم چرا اینطوری شده دیدم ریشه اش پوسیده شده بود .انگار زیاد بهش آب دادم.اونقدر ناراحت شدم .به خاطر جبران ناراحتیم رفتم اینو خریدم و خیلی دوستش دارم.

                                       

                                                  همیشه خوب و خوش باشین.

                                                                         

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 8:36  توسط لیلا  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا