من و پسرم آرین
 
 
 

سلام.خيلي بده يك ماه ديگه امتحان داشته باشي و از الان اين استرس رو به دوش بكشي و با خودت ببري تا ....

من هم آدمي هستم اگه بذارم شب امتحان بخونم اون استرسي كه بهم دست مي ده باعث مي شه ورودي هاي مغزم همه بسته مي شن. فقط مي تونم در حد اجمالي يه نگاه كلي داشته باشم كه مطالب تو ذهنم بمونه وگرنه اگه بخوام بذارم شب امتحان بخونم اونوقت ديگه به جاي خوندن بايد بشينم و فقط گريه كنم.درس هامون هم سخت و تخصصي هستند و كاريش هم نمي شه كرد.غير از رشته خودم هم دوست نداشتم رشته ديگه اي رو براي ادامه تحصيل انتخاب كنم.تنها چيزي كه تو درس خوندن و تحمل استرس و همه مشكلاتي كه وجود داره(كار بيرون و خونه و شوهر و بچه و درس)اون چيزي كه بهم انگيزه مي ده اينه كه در رشته تحصيلي خودم دارم ادامه تحصيل مي دم و اين خيلي برام مهمه.از ديشب هم تصميم گرفتم از اين به بعد بعدازظهر ها رو كه از اداره ميام و خسته ام بخوابم غروب هم كه بيرون و شام و ناهار فردا ، اگه بعدازظهر خوابيده باشم از سكوت شب مي تونم استفاده كنم براي درس خوندن.مثلاً 9 تا 11 يا اينكه 10 تا 12 . به نظرم همين دو ساعت اگه مفيد باشه و توام با خميازه و ... نباشه خيلي خوب مي شه.البته اينم بگم كه هنوز استادهامون مطالب جديد مي ذارن و درس جديد داريم و بايد اول اونا رو آماده كرد.به هرحال داستاني داريم.هر كي مي رسه بهم ميگه خيلي همت مي خواد و خدا رو شكر مي كنم كه تا الان تونستم از عهده اش با اين شرايط بر بيام.قبل از اينكه قبول شم تصورش هم برام سخت بود اما وقتي تو شرايط قرار گرفتم مجبور شدم پيش برم و خدا بايد بهم كمك كنه تا به خوبي بگذره.اينها شرايط الان من بود و نوشتم كه شرح حال امروزم يادم بمونه.

تا حالا براتون پيش اومده وقتي ديرتون مي شه سر چهارراه و ... هم چراغها همون لحظه كه رسيدين قرمز مي شه.حالا اگه خيلي وقت داشته باشين همه چراغ راهنمايي ها سبز مي شه.نمي دونم فلسفه اش چيه ولي تا اونجايي كه من تجربه كردم همش همينطوري بوده.خيلي جالبه.

تو وايبر بچه هاي ورودي رشته تحصيلي مون  و در واقع دوستهاي قديمي يه گروه تشكيل دادن و همه همديگر رو اضافه كردن.باز هم خيلي ها موندن و هنوز پيداشون نيست.اما خيلي جالبه كه همون دختر هاي 18-19 ساله ديروز الان همشون يكي دوتا بچه دارن و اكثراً هم شاغلن.اما وقتي به هم مي رسن همون حس و حال اون وقتها بهشون دست مي ده و خيلي خوبه.يه قراري هم گذاشتند كه من نتونستم برم و تا قرار بعدي فكر كنم باز هم تعداد بيشتر شه.حس خيلي خوبي بهم دست مي ده.شايد يه روزي كه پير شديم از دوستهاي اين دوره هم همين حس و داشته باشيم.پس بهتره قدر جووني مون رو بدونيم چون دنيا مثل برق و باد داره پيش مي ره به سمت جلو.اميدوارم كه وقتي به عقب نگاه مي كنيم حسرت نخوريم كه من فرصتي داشتم و ازش استفاده نكردم.

خلاصه اينكه هميشه نظرم اينه كه:

 تا سختي نباشه قدر آرامش و نمي دونيم.

 تا در طول هفته كار و تلاش نكنيم قدر تعطيلي آخر هفته رو نمي دونيم.

 سختكوش بودن كه نتيجه خوب هم در پي داشته باشه باعث مي شه كه بيشتر از زندگي لذت ببريم و احساس بيهودگي نكنيم.

البته اينها رو براي دلگرمي خودم نوشتم تا بدونم اين روزهاي قبل از امتحان كه كش دار شده و حالم و داره به هم مي زنه باعث مي شه كه قدر روزهاي بعد از امتحانات و بدونم و ازش لذت ببرم و 

در سخت ترين شرايط زندگي لبخند يادمون نره...

 

 پي نوشت: انگار كامنت دوني بلاگفا مشكل داره.دوستم بهم گفته بارها كامنت گذاشته اما تو نظرات چيزي نيست.از دست تو بلاگفا... كم كم بايد به فكر اسباب كشي وبلاگي باشم.

 

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 8:17  توسط لیلا  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا