مي گم زمونه چقدر تغيير مي كنه.يادم مياد تازه كه ازدواج كرده بوديم حتي سالگرد آشناييمون يا سالگرد خواستگاريمون و...يادم بود.مي رفتيم بيرون مي گفتم بابك نگه دار يه لحظه مي خوام برم يه شاخه گل برات بخرم.مي گفت واسه چي؟مي گفتم يادت نيست مگه؟ ...سال پيش امروز اومده بودين خواستگاريم.برام هم مهم نبود كه يادش نيست.اما همون يه شاخه گل تو خونه كلي روحيه و انگيزه ايجاد مي كرد.اما چند روز پيش داشتم به اين فكر مي كردم كه حتي يادم نبود كه سالگرد عقدمون هم نزديكه چه برسه ...![]()
زندگيمون خلاصه شده در حرص و جوش خوردن و استرس...دوست دارم آرامش داشته باشم.همونطور كه تو خونه آرامش دارم.ديشب داشتم فكرمي كردم امسال زمستون نهمين زمستونيه كه ميام سركار.هميشه سعي كردم اونطوري باشم كه هستم.نه اينكه ظاهر سازي كنم يا اينكه دنگ اين و اونو بزنم.وقتي تازه اومده بودم سر كار همه بهم مي گفتند يادت باشه كه به كسي تو اداره اعتماد نكن.بدجنس باش و ... اما من هيچوقت اينو قبول نداشتم.هميشه فكر ميكردم كه اگه آدم خوب باشه ديگران هم خوبند اما الان مي فهمم كه هرگز اينطور نيست......متاسفانه من هم نمي تونم بدجنس باشم....چقدر بده اينطوري نه؟
ولي حداقلش اينه كه وجدانم ناراحت نيست و پيش خدا شرمنده نيستم.به اين معتقدم بايد هميشه خودمون رو جاي طرف مقابلمون بذاريم اونوقته كه مشكلي پبش نمياد و خيالمون هم جمع مي شه.... صد در صد معتقدم به اينكه اگه كسي تو دلش چيزي نباشه خدا هم بهش كمك ميكنه.اگه يه در رو ببنده درهاي ديگه رو باز مي كنه.مطمئنم.
بابك هم درسش تموم شد اين ترم.هم خودش راحت شد و هم ما.ديگه از اين به بعد بايد يه سر و ساموني به زندگيمون بديم.آرين بچه ام ديده كه باباش درس مي خونه مي گه مامان من هم بابا شدم مي خوام درس بخرم.
(فکر می کنه همه چیز خریدنیه)يه روزي كه داشتم ورقه ها رو تصحيح مي كردم نگام كرد و گفت مامان من بابا شدم براي مامان بچه ام هم درس مي خرم .شبيه تو.![]()
پی نوشت:از این موزیکی که گذاشتم خیلی خاطره دارم.آرین هم خیلی دوست داره.همچنین بابک...بابک به خاطر تو گذاشتم.![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت7:45 توسط لیلا








