X
تبلیغات
من و پسرم آرین
من و پسرم آرین
من و پسرم آرین
خانه | آرشيو | ايميل


من وشوهرخوبم 24بهمن 1381 با هم ازدواج کردیم ودر 14 شهریور 82 بعد از چندماه دوران طلایی نامزدی زندگی مشترکمون رو شروع کردیم وپسرم آرين 8 اسفند 84 با ورودش به زندگیمون اون رو قشنگتر کرد.مي نويسم فقط به اين دليل كه از گذر ايام ردپايي اينجا بمونه.تنها دليل نوشتنم فراموش نشدن خاطراتيه كه ممكن بود از يادمون بره.
امکانات و ابزارها


http://www.hamed-bd.com/template-builder/music/asir.mid
نوشته هاي پيشين
لينکدوني
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
امکانات جانبي
اخبار
پشتيباني
سال 93 - سال اسب

سلام به همه و سال نو مبارک.ببخشید دیگه این همه تاخیر و ...از خدای خوبم می خوام سال جدید سالی باشه پر از شادی و سلامتی و موفقیت برای همه مون و  اون چیزی باشه که خودش برامون بهترین می دونه .

 این عکسها مربوط به جشن تولدی که روز ۲۸ اسفند برای آرین و خودم گرفتم هستش.یک روز قبل از عید.جای همتون خالی بود.

اینجا آرین هنر نمایی کرد برامون حساااابی....

این هم شام

باقالی پلو با ماهیچه - مرغ شکم پر - دلمه - خوراک مرغ مکزیکی و الویه لقمه ای و سالاد و ...

جاتون خالی بود دوستهای خوبم.

 


تو روزهای عید آرین گیر داده بود که حتما سیبیل می خوام برام بخرین.پس از کلی گشتن خلاصه یکی دو مدل پیدا کردیم.بعدش هم نتیجه اش شد این عکسی که می بینین.

جالب اینجاست که بابک بیشتر خوشش اومد از اون سیبیل تا....

 

 

 

اینجا هم رفتیم یه عکس دسته جمعی با لباس زمان قاجار گرفتیم که کلی هم خندیدیم.

البته این عکس کراپ شده همون عکس دسته جمعی مون هستش. 

 

این عکس هم قبل از پوشیدن لباس سنتی بود.آرین در حال خوردن دسر شکلاتی که عاشقشه.

 

اینجا هم کاخ نیاوران 

خب تعطیلات بخور و بخواب هم تموم شد و وقت کار تلاش و درس و ...شروع شد.روزها هم که بلندتر و وقت بیشتر شده و اگه تنبلی رو بذارم کنار وقت برای پیاده روی و ورزش و ... هم هست.اما از اداره که می رم خونه اولش انگار که رو دور تند هستم تا مقدمات ناهار رو آماده کنم.اما همچین که ناهار رو خوردم انگار که یه عمری بی خوابی دارم.وقتی بیدار می شم هم تنبل تر از هر زمانی ترجیح می دم رو مبل جلو تلویزیون لم بدم و چای بخورم تا سرحال بشم.فکر کنم حدود ساعت ۸ تا ۹ ... هوای پیاده روی می کنم که اون وقت دیگه بابک و باید به زور راضیش کنم تا با من بیاد.یه مدتی هست که آرین هم دوست نداره زود بخوابه و کافیه که من اسم پیاده روی رو بیارم دیگه هیچی...به هرحال نقشه ای چیزی بکشم تا اولش آرین بخوابه...وقتی خوابید و اگه حسش و داشتم اونوقت منت بابک و بکشم تا با هم بریم بیرون .خلاصه داستانی داریم ما..... 

 

امیدوارم امسالتان به قلم تدبیر آن نقاش بی همتا چنان زیبا نقش ببندد که طبیعت به تماشای شکوهش بایستد.

 

 


[ ]
+
اسفند ماه و تولد آرین

سلام دوستان.خوبین؟با اسفند ماه پر هیاهو چکار می کنید؟خونه تکونی و ... من که جمعه نهم اسفند خونه تکونی کردم و تموم شد و رفت.یه آقایی که برای راه پله می اومد و کارش خیلی خوب بود و گفتیم بیاد .البته چون بابک خونه بود وگرنه می دونین که نمی شد.من اولش فکر می کردم چون آقاست من می رم تو اتاق می خوابم و بابک بالاسرش می مونه و کلی هم لیست بندی کردم برای بابک که هر جا رو که تمیز کرد چه آیتم هایی رو باید تمیز کنه و تیک بزنه.اما نه ...نشد که نشد.من خودم هم دست به کار شدم و کمد و کابینت و ظروف داخل بوفه و ...خلاصه با همه سختی هاش تموم شد و راحت شدم.در ضمن آرایشگاه هم رفتم و ۸۰ درصد از عملیات اصلی برای سال جدید رو انجام دادم.می مونه ۲۰ درصد.

من همیشه عادت دارم کارهامو زودتر انجام بدم تا خیالم راحت شه.یه کمی هم خرید مونده.واااای از گرونی ها.با این اوضاع نابسامان اقتصادی و ...امسال تصمیم گرفتم زیاد خرید نکنم فقط در حد نیاز.امروز داشتم فکر می کردم مثلاْ پنجاه هزار تومن در دو سال پیش اونقدر برام ارزش نداشت.داشت ها اما نه اینقدر .راحت تر از الان خرج می کردم.اما الان یه خرید عادی می کنی و کارت می کشی یه هویی حسابت میاد پایین.خدا به داد اونایی برسه که واقعاْ همین یه قرون دوزاری که ما داریم و ندارن و نمی دونن باید چیکار کنن.خدایا هیچ مردی رو شرمنده زن و بچه اش نکن.خیلی غصه می خورم گاهی به این چیزها فکر می کنم.درسته روزی همه دست خداست اما گاهی چیزهایی پیش میاد که خیلی فکرمو مشغول می کنه. بگذریم...

۸ اسفند تولد آرین بود من هفته قبلش تو خونه براش یه تولد گرفتم و فقط دوستهای همکلاسی مدرسه اشو دعوت کرد.من فکر می کردم ۴-۵ نفر بیان اما ۱۳ نفر اومدند و همه هم شیطون و پر انرژی.انگار اومده بودند تا انرژی شونو تخلیه کنن و اونوقت برن خونه.وقتی هم که مامان بابا شون اومده بودن دنبالشون که برن ناراحت می شدن و همچنان به دویدن و بازی ادامه می دادند.من هم کاپشن و ... رو می آورم بهشون می دادم و می گفتم خیلی خوش اومدییییییییییییییین ...خداحافظ....که زودتر برن.اگه بدونین من و بابک چی کشیدیم از دست این ورووجک ها.اما باز هم من عاشق بچه های این سنی هستم.تو پست قبلی هم نوشته بودم.آرین تو هر سنی باشه اون می شه سن محبوب من و من هرکی و ببینم تو اون سن عاشق حرکات و رفتار و حرف زدنهاشون هستم.

اینجا اول تولد بود و فعلاْ همین چند نفر بودند.تا اینجا همه چیز آروم بود....

کم کم از بیلیارد خسته شدند و اومدن سراغ فوتبال...

وسط جشن حدود یک ربع برق رفت حالا فکر کنین من این بچه های شیطون و چطوری یه جا جمعشون کردم و عکس گرفتم ازشون.البته تو این عکس چند نفر هنوز نیومده بودند و بعد از اومدن برق بلافاصله زنگ خورد و چند نفر دیگه با هم اومدند و ...

یه کمی براشون برنامه استوپ رقصی گذاشتم و اینجا هم به ذهن بابک رسید براشون سی دی گذاشتیم و حدود ۵ دقیقه دوام آوردند پای تلویزیون و بعد از ۵ دقیقه تفنگ به دست به هم شلیک می کردند و می دویدند.چند نفر هم در حال جنگ شدید دیدم که رفتم و جداشون کردم...

آرین یه کیسه بوکس داره که هرکی می اومد اولش می رفت سراغ اون و چندتا مشت می زد.خیلی جالبه که وقتی داخل اومدند هیچ کدومشون به فکر اینکه جایی بشینند نبودند و همه دنبال هم تو اتاق و سالن و ...در حال راه رفتن و دویدن و بازی بودند.

من هم بچه بودم تولد دوستهام زیاد رفته بودم و فکر می کنم تو تولدهای دخترونه دیگه اینطوری نباشه.

 

 این هم تولد پسرم در مدرسه

 

این هم دوستهای شیطون.اگه بدونین....

اکثرشون قیافه هاشون آشناست.تو تولد خونه بودند...

 

خب این شد دوتا جشن .سومی هم طبق معمول هر سال با حضور فامیل نزدیک   ۲۸ اسفند یعنی یک شب قبل از عید برگزار می شه.هرسال همین رواله و خیلی هم خوبه یه شب قبل از عید همه دور هم باشیم.

ان شاله سال آیند سال خوب و خوشی باشه برای شما و همه مردم .سالی سرشار از موفقیت و برکت و از همه مهمتر سلامتی ما و عزیزانمون که دوستشون داریم و دوستمون دارند.

ان شاله همه وبلاگها پر باشه از خاطرات خوب و خبر های خوب .آمین.

 


[ ]
+




http://www.hamed-bd.com/template-builder/music/asir.mid