تبليغاتX
 Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker من و پسرم آرین
من و پسرم آرین
آقا آرین پسر نازناز مامان لیلا و بابا بابک
من و پسرم آرین

من وشوهرخوبم بابک در 24بهمن 1381 با هم ازدواج کردیم ودر 14 شهریور 82 بعد از چندماه دوران طلایی نامزدی زندگی مشترکمون رو شروع کردیم وپسر قشنگم 8 اسفند 84 با ورودش به زندگیمون اون رو قشنگتر کرد.

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
لينکدوني
پسر یا دختر؟
پائولا
انتظارشيرين
ایلیا کوچولو
آرش جون=وروجک مامان
مامان وشرمینه
روبین
آقا مهدی
هیراد رنگ زندگی
ماهان و مامانش
مامان ماهي
گیج منگولی
دل آرام مامان
ارغوان ومامان و باباش
مامان وبابای نیکان
مامان مرجان و ماهان
مریم پاییزی
ایلیا ستاره طلایی
ريحانه جون ومامانيش
آنديا جون ومامانش
بيتاجون مامان كيان وكيارش
پگاه جون
كوشاجون و مامانيش
مهرساجون
پوريا جون
پگاه وپارسا
پارسا نمكي مامان
روياجون مامان ايليا
يه آرين كوچولوي ديگه
مهديار موش كوچولو
آرين وماماني
پريا جون
نوشین جون مامان هستی
لیلی جون مامان یونا
نیما کوچولو
نیما جون ومامان ریحانه
مامان کیا
شازده ماهان
هدیه مامان ایلیا
هانا دختری از کهکشانی دیگر
مامان شایان
هلیا جون و مامانش
نورا کوچولو
آرتا کوچولو
آریــــــن
نازگلي
كاميار جون و مامانيش
وونوشه مامان ساراكوچولو
نازنين فاطمه جون
آئین کوچولو
ورووجک و مامانی
فاطمه جون و مامان ليلا
هاله مامان ارشیا جون
سيندرلا
من وسارا
فرشته جون مامان فرزام
عروسك مامان
بهاره جون مامان آرين
آرين كوچولو
ارغوان
فرنازجون
زمانه جون مامان پرهام
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
یه پست...همینطوری

مي گم زمونه چقدر تغيير مي كنه.يادم مياد تازه كه ازدواج كرده بوديم حتي سالگرد آشناييمون يا سالگرد خواستگاريمون و...يادم بود.مي رفتيم بيرون مي گفتم بابك نگه دار يه لحظه مي خوام برم يه شاخه گل برات بخرم.مي گفت واسه چي؟مي گفتم يادت نيست مگه؟ ...سال پيش امروز اومده بودين خواستگاريم.برام هم مهم نبود كه يادش نيست.اما همون يه شاخه گل تو خونه كلي روحيه و انگيزه ايجاد مي كرد.اما چند روز پيش داشتم به اين فكر مي كردم كه حتي يادم نبود كه سالگرد عقدمون هم نزديكه چه برسه ...

زندگيمون خلاصه شده در حرص و جوش خوردن و استرس...دوست دارم آرامش داشته باشم.همونطور كه تو خونه آرامش دارم.ديشب داشتم فكرمي كردم امسال زمستون نهمين زمستونيه كه ميام سركار.هميشه سعي كردم اونطوري باشم كه هستم.نه اينكه ظاهر سازي كنم يا اينكه دنگ اين و اونو بزنم.وقتي تازه اومده بودم سر كار همه بهم مي گفتند يادت باشه كه به كسي تو اداره اعتماد نكن.بدجنس باش و ... اما من هيچوقت اينو قبول نداشتم.هميشه فكر ميكردم كه اگه آدم خوب باشه ديگران هم خوبند اما الان مي فهمم كه هرگز اينطور نيست......متاسفانه من هم نمي تونم بدجنس باشم....چقدر بده اينطوري نه؟

ولي حداقلش اينه كه وجدانم ناراحت نيست و پيش خدا شرمنده نيستم.به اين معتقدم بايد هميشه خودمون رو جاي طرف مقابلمون بذاريم اونوقته كه مشكلي پبش نمياد و خيالمون هم جمع مي شه.... صد در صد معتقدم به اينكه اگه كسي تو دلش چيزي نباشه خدا هم بهش كمك ميكنه.اگه يه در رو ببنده درهاي ديگه رو باز مي كنه.مطمئنم.

بابك هم درسش تموم شد اين ترم.هم خودش راحت شد و هم ما.ديگه از اين به بعد بايد يه سر و ساموني به زندگيمون بديم.آرين بچه ام ديده كه باباش درس مي خونه مي گه مامان من هم بابا شدم مي خوام درس بخرم.(فکر می کنه همه چیز خریدنیه)يه روزي كه داشتم ورقه ها رو تصحيح مي كردم نگام كرد و گفت مامان من بابا شدم براي مامان بچه ام هم درس  مي خرم .شبيه تو.

پی نوشت:از این موزیکی که گذاشتم خیلی خاطره دارم.آرین هم خیلی دوست داره.همچنین بابک...بابک به خاطر تو گذاشتم.

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!