<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و پسرم آرین</title>
<link>http://ariankoochooloo.blogfa.com/</link>
<description>آقا آرین  پسر نازناز مامان لیلا و بابا بابک</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 17 Dec 2009 05:25:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یه دوست قدیمی </title>
<link>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;سلام&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#6600cc&gt;اول از همه بگم ديشب تو خونه يه پست كامل نوشتم اما همش پريد &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;درست چند لحظه قبل از اينكه ثبت كنم شارژ كامپيوتر تموم شد&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; و من هم با خيال راحت فكر مي كردم به برق وصلش كردم اما  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;FONT color=#ff0066&gt;ديروز كه از سر كار برگشتم من و آرين تنها بوديم   بابك ساعت 9 شب از سركار برگشته بود و مامانم هم كه مسافرته و نتونستم برم اونجا.جالب اينجاست كه دوساعتي بيشتر بابك رو نديدم چون ساعت 11 هم رفت ماموريت و من امروز هم تنها هستم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;خيلي بدي بابك نمي گي دلم برات تنگ مي شه؟يه چند روزي مي شه كه من كمبود بابك پيدا كردم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;FONT color=#3300cc&gt;ديشب براي يكي از دوستهاي قديميم زنگ زدم و كلي دلم باز شد.راسته كه مي گن آدمها با خاطراتشون زنده هستند.فكر كنم همه شماهايي كه سر كار مي رين از اولين روزهاي سركار اومدنتون خاطرات زيادي داشته باشين.هميشه استرس و ترس و ... يه احساس عجيبي آدم اون روزها داره و اون كسي كه همكار نزديك آدمه خيلي مي تونه موثر باشه.اينكه باهات چطوري تا كنه.خدا رو شكر مي كنم كه شانس با من يار بود و اون كسي كه من اولين روز كاريم بايد تو اتاق اون كار مي كردم آدمي بود كه ديشب باهاش صحبت مي كردم.چون ديگه سالي يكبار هم ممكنه نبينمش.كسي كه هم كارمند بود و هم استاد دانشگاه .روز اولي كه من اومدم سر كار خودش تو راهرو صدام زد و منو برد تو اتاقمون.برخورد اول خيلي مهمه.اون هم براي كسي كه روز اولشه و حسابي گيج مي زنه و هيچ راه و چاهي رو نمي دونه. هر روز هم رو مي ديديم و چقدر راحت با هم كار مي كرديم و چقدر من ازش چيزهاي خوبي ياد گرفتم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;.چهار سال گذشت و اون دوستم رفت و تو یه بانکی استخدام شد.موفقيت اون برام يه دنيا ارزش داشت اما دوريش برام خيلي سخت بود.يادمه روزهاي آخري كه مي اومد سر كار بهش گفتم به من نگو كه دقيقا از كي نمي ياي.چون من طاقت خداحافظي ندارم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;.اون روزها فكر كنم ماههاي اول بارداريم بود.يكي دو روزي نيومد و من هم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;...بعدش خودم هم استراحت مطلقي شدم تا يك ماه ونيم...و وقتي اومدم اداره ديگه واحدمون شد يه طبقه ديگه و اسباب كشي هم كرده بودند.اين شد كه ديگه اون روزها برام شد يه خاطره قشنگ.الان چهار سال مي گذره .ديشب مي گفت با اينكه از كار جديدم راضي هستم اما دلم مي خواست باز هم با هم مثل قبل با هم كار مي كرديم.من كه تو اون مدت خيلي چيزها ازش ياد گرفتم .قرار گذاشتيم كه تو دي ماه حتما يه برنامه ديدار داشته باشيم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;FONT color=#993366&gt;گاهي اونقدر دلم از اين و اون مي گيره كه فقط از خدا مي خوام كه به راه راست هدايتشون كنه.بعضي ها اونقدر دو رو هستند كه خيلي راحت ظاهرشونو درست مي كنند اما گاهي از دستشون در مي ره و چهره اصليشونو نمايان مي كنند.اونوقته كه دلم مي گيره .اونقدر كه دوست دارم عكس العمل نشون بدم.اينجور آدمها كه اينقدر حسود و بخيلند فكر مي كنم راه پيشرفتي هم براشون باقي نمي مونه.نه خودشون آسوده مي مونند نه خانواده هاشون.هميشه دلم براشون مي سوخت.اما دلسوزي رو بايد گذاشت كنار.اينها اصلا ارزش دلسوزي هم ندارند.ديشب سر نماز خيلي دلم از يه جرياني گرفته بود كه فقط از خدا خواستم به راه راست هدايتشون كنه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#6600cc&gt;اين پستم آفتاب و باروني شده.يه خاطره خوب كه هرگز فراموش نمي شه و يه خاطره بد كه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;چقدر خوبه كه ما آدمهاياد خوب از خودمون بذاريم تا مثل همون همكار سابقم اگه چند وقت بگذره و نباشيم حالا به هر دليلي ...ديگران خاطره بدي از ما نداشته باشند و خوبي هامون به ياد بيارند.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;دلم خيلي پر بود...سرتون و درد آورم اما سبك شدم....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0066&gt;هفته آينده آخرين جلسه اين ترمه و خدا رو شكر كه به خوبي تموم شد.يادمه اول ترم بدجوري استرس داشتم و يه جورايي مي خواستم در برم از تدريس.اما انگار يكي هولم مي داد جلو.استرس شديد داشتم.مي ترسيدم كه نكنه دانشجوها زياد سئوال پيچم كنند.اما الان كه آخر ترمه متوجه شدم كه اونطوري هم نبود كه فكر مي كردم.اگه خوب در موردش مطالعه كني هر سئوالي كه پيش بياد راحت مي توني بهش جواب بدي . .. و من همه اينها رو مديون خداي خوبم هستم كه خيلي به من كمك كرد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;اين پست انگار مال خودم شد فقط.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;آرين هم خوبه و همچنان به شيطنتش ادامه مي ده...تو مهدشون سه تا کلاس دارند .۳-۴ سال و ۴-۵ سال و ۵-۶ سال که پیش دبستانی هستش.دیروز به مدیرشون گفتم آرین دیگه از اسفندماه ۴ ساله می شه.اونوقت می ره تو کلاس بعدی؟گفت نه ما سیستممون بر اساس سیستم آموزش و پرورشه و چون آرین نیمه دومی هست بنابراین از مهرماه سال دیگه باید بره کلاس دیگه.چون الان درسها تا وسط کتاب رسیده و اگه هم آرین از اسفند بره اون کلاس اونوقت یکی از دوتا کلاس رو باید دوبار بگذرونه که نمی شه.فکر کنم یه جورایی درست می گفت.این هم مشکل نیمه دومی هاست از جمله خود من که همینطوری بودم.پرسیدم آرین تو کلاسشون از همه بزرگتره ؟گفت نه از آرین بزرگتر هم هست.اما در کل آرین می گه اسم کلاسشون هست کلاس کوچولو ها .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#6666cc&gt;خوب از همه اينا بگذريم دلم براي بابك تنگ شده امروز چيكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#6666cc&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Dec 2009 05:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ariankoochooloo&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>ariankoochooloo</dc:creator>
<guid>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد مامانم</title>
<link>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;سلام.ما خوبيم مرسي . &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;  فقط طبق معمول وقت كم ميارم .اين هفته از دانشجوها ميان ترم گرفتم.فكر نمي كنم وقت تصحيح كردنش رو داشته باشم .اما اينو مي خواستم بگم كه همينطوري يه نگاهي كه به ورقه ها انداختم ديدم بعضي ها شون مو به مو مثل جزوه نوشتند.به نظر شما اين يعني چي؟وقتي يه واو رو جا ننداخته باشن&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;...خيلي برام جالب بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;من قبلا بهشون گفتم هرچيزي كه متوجه شدين رو برام بنويسين و حفظ نكنين چيزي رو.حالا كه داشتن تقلب مي نوشتن نگفتن يه جوري بنويسن كه من باور كنم.من اولين جلسه گفته بودم حضور در كلاس برام مهم نيست و تعجبي هم نكردم كه روز ميان ترم كلاس پر بود و خيلي هاشون هم اولين بار بود مي ديدم.جالبه نه؟...... &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;وقتي كلاس تموم شد يكي پشت سرم اومد بيرون كلاس و گفت ببخشيد من خيلي خونده بودم و امتحانم رو خيلي خوب دادم. اما چه فرقي بين من و بچه هاي ديگه وجود داره كه با مشورت و..امتحان دادند؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;بهش گفتم اين امتحان براي اين بود كه وسط ترم يه  مطالعه اي داشته باشين و درس انبار نشه.هركي نخوند خوب به ضرر خودش تموم مي شه . اما تعجب كردم راستش... چون اومده بود بيرون زيرآب همكلاسي هاشو بزنه.من كه اين چيزها برام مهم نيست.اين گوش در اون يكي گوش دروازه.اصلا تقلب هم كرده باشند برام اهميتي نداره.اينها رو بهش نگفتما.........اما تو مسير خونه همش به اين موضوع فكر مي كردم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/26.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;FONT color=#009933&gt;ديشب جلوي يه سوپر ماركت وايساديم .بابك رفت چيزي بخره .آرين گفت مامان اجازه مي دي من هم پياده شم.گفتم نه مامان ...(چون هم هوا سرد بود و هم اگه مي رفت كلي چيز ميز برمي داشت و اونوقت به جاي شام اونا رو نوش جون مي كرد )   بهش گفتم اگه تو بري اونوقت آقا دزده مياد منو با خودش مي بره. تو بايد مواظب من باشي ديگه پسرم......گفت اگه آقا دزده بياد  من تفنگمو ميارم  شليك مي كنم  بعد مي تشمش(مي كشمش) بعد مي برمش تو زندان ..درشو كليد مي كنم..بعد پليس مياد  دزد ه  رو مي تشه(مي كشه) &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot;&gt;...اونقدر بامزه و با احساس گفت كه من غش كردم براش ...قربونت برم كه مي خواي مواظب من باشي .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;كلي شعر جديد ياد گرفته....شعر جمهوري اسلامي ايران هم مي خونه...كاش صداشو مي ذاشتم اينجا... دو تا سوره قرآن (توحيد و كوثر)هم بهشون ياد دادند...دو سه تا هم شعر انگليسي مي خونه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;يه روز مربيش تو دفتر چه نوشته بود آموزش نجوم و اسم سيارات به ترتيب آمزش داده شد. از آرين پرسيدم مامان جون اسم سيارات رو بلدي؟ گفت من مريخ هستم برديا زمينه...من و برديا پيش هم هستيم...خيلي برام جالب بود.....چند شب پيش قبل از خواب گفت شب به خير.see you   tomorrow .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;ششم آذر تولد مامانمه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt; قراره جمعه مامانم رو سورپرايز كنيم و براش كيك بخريم و تولد بگيريم.ديشب هم كادوشو براش گرفتم خواستم اينجا تولدش رو تبريك بگم و براش بهترين روزها رو آرزو كنم .ان شاله كه هميشه و هميشه سايه مهربونش بالا سر ما بچه ها و نوه ها كه هنوز هم خيلي بهش احتياج داريم و زحماتمون بر دوشش هستش باشه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;آرین اونقدر دستکشش رو دوست داره فکر کنم یکی دو شبی دستکش به دست خوابید پسرم&lt;/FONT&gt;.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                         &lt;IMG alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2166/12223734/21740111/378409843.jpg&quot; border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;                        &lt;FONT color=#cc6633&gt;   &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#330066&gt;این پلنگ صورتی هم فکر می کنم مال دوران بچگی بابک بود.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                  &lt;IMG alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2166/12223734/21740111/378409844.jpg&quot; border=0&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 09:04:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ariankoochooloo&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>ariankoochooloo</dc:creator>
<guid>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تصمیم کبری</title>
<link>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;سلام&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;روز ها و هفته ها مثل برق و باد مي گذرند.نمي دونم كي مهرماه تموم شد چه برسه به اينكه نيمه آبان هستيم.سعي مي كنم يه مقدار بيشتر مطالعه كنم تا بتونم بهتر اطلاعات در اختيارشون بذارم.كلاسها هم بد نيست و مي گذره.خدا رو شكر ديگه استرسي ندارم و خوب از عهده اش برميام.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;آرين هم خوبه .فكر مي كنم تو اين يك ماه و نيم كه مي ره مهد جدید نسبت به زمانش تو انگليسي خوب داره راه مي افته.چندتا شعر انگليسي مي خونه.چند روز پيش بهم گفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;I Wash My Hand    With Soap And Water&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;اولش چون تند مي گفت متوجه نشدم.بهم گفت مامان يعني من دستم رو مي شورم...بعدش با سئوالهايي كه ازش پرسيدم فهميدم قبل از ناهار همه صف مي موند جلوي دستشويي تا نوبتي aunt fati دستهاشونو بشوره و اينو مي خونند با هم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;يه مدت كوتاهيه كه آرين تو تختش نمي خوابه.يا مي گه رو زمين برام يه چيزي پهن كن بخوابم يا اينكه مياد پيش ما مي خوابه.يه شب بهش گفتم آرين...اگه ديگه نمي خواي تو تختت بخوابي بذاريمش دم در تا آقاي رفتگر اونو ببره براي يه بچه ديگه كه تخت نداره.گفت نه نذار دم در...گفتم پس چرا توش نمي خوابه..گفت آخه هاپو ممكنه از پنجره بياد تو منو بخوره....گفتم مامان جون هاپو هيچ وقت نمياد تو خونه ما.گفت مياد...از پنجره مياد تو...گفتم اگه تختت رو بذاريم اين ور (تو يه ضلع ديگه اتاق) اونوقت توش مي خوابي؟گفت آره.حالا فردا كارمون در اومد.اتاق آرينو تغيير دكوراسيون مي ديم و كلي هم بايد تميز شه و خرت و پرت هاش هم كم شه.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/29.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;FONT color=#cc6600&gt;هر هفته روز سه شنبه ها روز بازيشونه و يه اسباب بازي بايد ببرند.اين هفته من يادم رفت براش اسباب بازي بذارم.وقتي رفتم دنبالش و اومد تو ماشين به من گفت مامان .. امروز برام اسباب بازي نذاشتي؟  &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;  واي اگه بدونين چه حالي شدم؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;... همون موقع ديدم بغض داشت...چشمهاش قرمز شد و بغضش تركيد...اونقدر ناراحت شدم...گفتم ببخشيد آرين جون...من يادم رفته بود....خوب بعد بچه ها با اسباب بازيهاشون بازي كردند؟ گفت آره....گفتم تو چي كار كردي؟...گفت هيچي&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;...همينطوري گريه مي كرد....انگار بغضش رو نگه داشت و وقتي منو ديد بغضش تركيد...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اگه بدونين من چقدر ناراحت شدم.هيچ وقت خودمو به خاطر اين حواسپرتي بيخودم نمي بخشم.بهش گفتم مامان جون ناراحت نباش ..برات امروز يه اسباب بازي تازه مي خرم كه جبران شه...غروبي با بابك و مامانم رفتيم بيرون و بابك براش يه گيتار خريد....اونقدر خوشش اومده بود . همه نوع صدا داره...گاو و گوسفند و نمي دونم اين ديگه چه جور گيتاري بود&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;.....بعدش رفتيم من بلوز بخرم براي خودم و تو هر مغازه اي كه مي رفتيم يا باصداي موسيقي گيتار آرين بود يا با صداي گاو و گوسفن و مرغ و چه مي دونم از اين جور چيزها.&lt;/FONT&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc0033&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;ديگه فكر كنم با خريد اون گيتار از دلش در اومد.من هم تصميم گرفتم كه ديگه حواسمو بيشتر جمع كنم و يه اسباب بازي بك آپ هم بذارم تو  مهد تا اگه خداي نكرده باز هم حواس پرتي گرفتم ديگه اينقدر ناراحت نشم.&lt;/FONT&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;FONT color=#6633cc&gt;پی نوشت۱:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#6633cc&gt;آرین متعاقب خوندن شعر &quot;چشم چشم دو ابرو    دماغ و ...&quot; خودش رو کاغذ می کشه.یه کله گنده با چشم و ابرو و گوش و... بعد می گ&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;ه این بابا بابکه.....بعد دوتا کله کوجولو که یکیش منم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot;&gt;یکیش هم خودش.من نمی دونم چه تناسبی تو ذهنش ایجاد کرده.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;اگه فرصت بشه از این نقاشی هاش اسکن می کنم می ذارم براتون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#6633cc&gt;درکل علاقه زیادی به کشیدن نقاشی داره.دیشب با  &lt;STRONG&gt;Paint&lt;/STRONG&gt;  كلي باهم نقاشي كشيديم.يه خونه ..خورشيد..درخت...رودخونه...هواپيما...فكر كنين اينا همهش تو يه صفحه و باهم مرتبط بودند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#6633cc&gt;اينجاي قضيه جالب بود كه وقتي رودخونه كشيدم گفت مامان موش هم بكش...من هم كه از موش متنفر...گفتم موش واسه چي؟گفت آخه رودخونه كشيدي ...موش هم اونجا هست...(چند روز پيش بابك داشت در اين مورد يه چيزهايي مي گفت فكر كنم تو ذهنش موند).&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت۲:&lt;/STRONG&gt;عمليات تغيير دكوراسيون اتاق آرين به خوبي انجام شدو  آرين بدون حضور من رفت و خوابيد.بدون اينكه بگه بيا اولش پيشم بخواب.خداروشكر همه چيز به خوبي پيش رفت.فقط اينكه الان دو روزه آرين يه كمي تب داره.فكر كنم ويروسي باشه.به خاطر اين الان دوروزه خونه مادرجونشه.دعا كنين زود خوب شه.مرسي.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 08:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ariankoochooloo&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>ariankoochooloo</dc:creator>
<guid>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من اومدم</title>
<link>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc33cc&gt;سلام فكر كنم بين مامان تنبلها من ركوردشكني كردم.نمي خوام بهونه بيارم اما فكر كنم ايند دفعه حق رو به من بديد. همون اوايل مهر بود يه روز موبايلم زنگ خورد از دانشگاهي بود كه دوسال پيش فرم پر كرده بودم براي تدريس.بهم گفت كه دوتا درس براي من در نظر گرفتند برم اونجا تا صحبت كنيم.رفتم و ديدم دوتا درس براي كارداني هاي كامپيوتر كه ترم آخر هم بودند بهم دادند با سرفصلهاش.فرداش هم برام كلاس گذاشتند.اومدم خونه و ديدم هيچ منبعي ندارم براي درس دادن.فرداش زنگ زدم آموزش و بهم گفتند تشريف بيارين از كتابخونه ما ديدن كنين.رفتم اما اون دوتا درسي كه بهم داده بودند چيزي در موردش نبود.همه كتابفروشي ها رو هم پرس و جو كردم.يه كمي از كتاب مهندسي نرم افزار خودم  مطالعه كردم . بسم ا... گفتم و رفتم سر كلاس.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#9966ff&gt;جلسه اول رو براي آشنايي و توضيح مختصر در مورد كلاس و يك مقداري در مورد امتحان ميان ترم وتحقيق و پژوهش و...صحبت كردم و تموم شد.درس دومي رو هم به آموزش گفتم برام حذف كنند.خيلي جرات مي خواد نه؟خودتونو بذارين جاي من...فكر كنين صبح كه بيدار شدين نمي دونين كه امروز بايد برين دانشگاه و درس بدين...خيلي همت مي خواست به خدا...مخصوصا براي من كه اولين تجربه تدريسم بود....با استادم يه كانكتي داشتم.بهش ايميل دادم و اون بنده خدا هم جوابمو داد.هم سايتشو معرفي كرد و هم اينكه يه فايل Pdf‌ برام فرستاد كه فكر مي كنم بد نباشه.(آخه تو هيچ كجا چنين مباحثي نبود و به مقاله ها هم كه نمي شه اعتماد كرد )خلاصه...جونم براتون بگه ديروز هم جلسه سوم به خوبي سپري شد.بهشون گفتم نگران امتحانتون نباشيد چون قسمتهاي مهم رو بهتون مي گم و از همونها سئوال مي دم....وقتم حسابي پر شد...چون اولين تجربه منه يه مقداري بايد در طول هفته كه نه يه يكي دو روزي در هفته بايدخودمو آماده كنم.حسنش اينه كه مطالعه هام بيشتر مي شه و آپگريد مي مونم نه؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/39.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;حالا حق داشتم يه مدتي غيبم زده بود؟&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6633&gt;آرین هم خوبه و از مهد جديدش راضيه.اسم دوستهاش هم آريانا ..آتيسا...ايمان...پارساو...همينها رو مي گه همش.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;عكس آرين هم تو مجله شهرزاد مهر ماه چاپ شد.فكر كنم صفحه 74 باشه.مجله قشنگيه.كاغذهاش گلاسه و رنگيه.مطالب خوبي هم داره.فكر نمي كردم اينطوري باشه.ديشب با اينكه خسته بودم و از دانشگاه اومده بودم يه توفيق اجباري شد برام كه بشينم و يه مقدارش رو بخونم.به آرين عكسشو نشون دادم اما انگار براش عادي بود.هيچ عكس العملي نشون نمي داد.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc00cc&gt;سعي مي كنم اين دفعه زودتر بيام.فعلا....&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Oct 2009 09:33:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ariankoochooloo&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>ariankoochooloo</dc:creator>
<guid>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماجراهای مهد کودک رفتن</title>
<link>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#990099&gt;دو روز مرخصي گرفتم (اول و دوم مهر) تا ببرمش مهدكودك جديد.با كلي زمينه سازي قبلي كه مهدكودك جديد خوبه و اله و بله....اما خودش همش مي گفت مهد قبلي بريم.صبح روز اول بيدار شديم.آماده براي رفتن به مهد جديد.آرين گفت مامان كجا مي ريم؟گفتم همون مهد جديد ديگه&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/17.gif&quot; height=18&gt;....اون خانومه كه مدير اونجاست دوست منه (الكي) من مي خوام برم پيشش بشينم.تو هم مياي؟؟؟؟ گفت آره....آماده شديم....آرين كفش پوشيد ...كيفم رو برداشتم...ديدم سوئيچ نيست.زنگ زدم براي بابك كه بپرسم كجا گذاشته؟گفت تو كيفمه....هي اينجا....و اونجا و .....آخرش فهميديم كه بابك خان  سوئيچ رو گذاشته تو جيبش و رفته سر كار.اون هم لب غنچه.....هيچي سه ساعت گشتم دنبال سوئيچ زاپاس و....حالا شانس آوردم يه باتري نصف و نيمه پيدا كردم و....رفتيم خلاصه.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc33ff&gt;وارد مهد كه شديم من مستقيم رفتم تو دفتر...اما آرين هم باهام اومد و نشست پيشم.بعد يه مربي اومد و گفت آرين دوست داري ورزش كني گفت آره(با توجه به اينكه صداي بچه ها هم مي اومد و همش حواسش اونطرف بود)من هم نشستم و مجله و بروشور و ... خوندم.يه وقتهايي آرين مي اومد يه نگاهي مي كرد و مي رفت.بعد از حدود يكساعت و نيم تقريبا بهش گفتم آرين من برم زود ميام.گفت نه.....من هم ميام....مربي شون گفت پس بذارين ناهارشو بخوره بعد ببرينش.غذاشو خورد و آوردمش خونه.احساس مي كردم خيلي بهش خوش گذشته.چون براي همه تعريف كرد كه من رفتم مهد تازه ...و....فرداش يعني پنج شنبه رفتيم اما جلوي در به خانم مربي با چشمك گفتم شما امروز ديگه اجازه نمي دين مامانها بيان توي مهد؟؟؟گفت نه&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; height=18&gt;....گفتم بچه ها چطور؟؟؟گفت فقط بچه ها مي تونن بيان &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot; height=18&gt;...اما شما زود بيا دنبالش....گفتم باشه&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;....يه نگاه نگران بهم انداخت و با بي ميلي رفت تو...اومدم بيرون تو ماشين نشستم.بعد از 5 دقيقه زنگ زدم....گفتند كه داره لباس خمير بازي مي پوشه و هيچ مشكلي نداره.اگه مشكلي بود براتون زنگ مي زنيم.من هم مستقيما رفتم خونه مامانم و دوساعت بعد رفتم دنبالش.كه خدا رو صد هزار مرتبه شكر همه چيز به خوبي سپري شد.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/42.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3300ff&gt;از شنبه طبق روال ساعت 7 صبح بردمش .جمعه همش بهش مي گفتم آرين خوش به حالت كه مي ري مهدكودك جديد...اونجا به من اجازه نمي دن بيام........بهم گفت ادالي نداله (اشكالي نداره) تو برو اداره اونجا بازي كن..........كاش مي شد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;شنبه شب احساس كردم سرما خورده و حالش زياد خوب نيست &lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; height=18&gt;دو روز خونه مامانم موند و نرفت.دكتر هم گفت يه سرما خوردگي ساده هستش و خدا رو شكر الان خوب شده.امروز هم قرار بود تو مهد جشني به مناسبت آغاز سال تحصيلي جديد بگيرند و گفته بودند كه حتما بايد لباس فرم بپوشند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;ديروز عصر آرين به من گفت مامان ...من امروز تو مهد كودك مامانم و مي خواستم....اين جمله ايه كه هروقت دلش برام تنگ بشه بهم ميگه.....گفتم ...مامان جون من هم پسرمو مي خواستم...اما مهد كودك جاي مامانها نيست....اداره هم جاي ني ني ها نيست....اونجا هيچكي مامانشو نمي خواد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;بايد سعي كنم شبها زودتر بخوابه تا صبح بيدار شه...آخه هميشه خوابيده مي بريمش مهد و خيلي سخته.آرين يه عادت بدي كه داره تا همه نخوابند نمي خوابه.ديشب از بابك خواهش كردم ساعت 10 همه چراغها رو خاموش كنه و يه شب به خير الكي بگه .كه اينكار رو كرد و رفت سراغ اينترنت.من هم تو اتاقش خوابيدم كه بخوابه اما انگار من واقعا خوابم برد.ساعت 12 بابك صدام كرد كه برم سر جام بخوابم.و.... اين بود ماجراي مهد كودك رفتن آقا آرين.&lt;IMG src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; height=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;                            &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 283px; HEIGHT: 286px&quot; border=0 alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2166/12223734/21740111/372459396.jpg&quot; width=340 height=251&gt; </description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 11:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ariankoochooloo&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>ariankoochooloo</dc:creator>
<guid>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهد کودک جدید</title>
<link>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;سلام&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;در عرض چند ساعت تصميم گرفتم مهد كودك آرين رو عوض كنم.خيلي فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه تو سن آرين آموزش حرف اول و مي زنه.درسته كه اين مهد قبلي هم بد نبود.تميز بود و تعداد بچه ها هم كم بود اما وقت مفيد آرين داشت هدر مي رفت.براي بچه هاي زير سه سال خوبه اما براي آرين كه الان سه سال و نيمه شده يك مقدار كمه.با اينكه آرين عاشق مهدشه و دوستاشو خيلي دوست داره و همچنين خاله هاشو اما يك اقدام انقلابي صورت گرفت.روز شنبه يك ساعت  مرخصي گرفتم و با بابك رفتيم يكي از اون مهدكودكهاي تخصصي زبان انگليسي یا همون دوزبانه كه با خونه مامانم 5 دقيقه (پياده) فاصله داره.كلي صحبت كرديم با مدير مهد.برنامه هاشونو برامون توضيح داد.پرسيدم تخصصي زبان يعني به چه شكل؟ گفت همه مربي هامون ليسانس زبان هستندو هرروز برای بچه ها کلاس زبان می ذاریم و دیالوگ و ...و ال و بل و...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc3366&gt;شهريه اش هم سه برابر مهد قبلي آرين بود.دلمون رو زديم به دريا و همونجا ثبت نام كرديم.بابك خيلي خوشش اومده بود.از امكاناتي كه داشتند.اما خدا كنه آرين راحت اونجا رو قبول كنه.چون خودش همش مي گه من مهد قبلي رو دوست دارم.اول مهر باهاش مي رم و تو دفتر مي شينم تا اگه خدا بخواد همه چيز رو به راه بشه و طبق روال پيش بره.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/28.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;همون روز وقتي رفته بودم دنبال آرين مهد قبلي يه خانومي تازه بچه اش رو آورده بود اونجا براي ثبت نام.ازم پرسيد شما از اين مهد راضي هستين؟ گفتم حقيقتش من همين الان دارم مي رم جاي ديگه رو ببينم.خوبه اينجا اما از نظر آموزش تعريفي نداره.البته بچه اون خانومه دو سال و نيمه بود.بهش گفتم براي سن بچه شما خوبه اما من بيشتر به خاطر زبان و ... گفت خوب يه آموزشگاه زبان مخصوص 6-3 سال نزديك خونمون هست .بيارينش اونجا.گفتم چون من كارمند هستم و صبح نزديك به 8 ساعت آرين تو مهد مي مونه ديگه نمي خوام بعد از ظهر هم خسته اش كنم.از وقت صبحش استفاده مفيد ببره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;من همش تو خونه براي آرين توضيح مي دادم كه مهد جديد خيلي خوبه .يه عالمه دوست هاي تازه پيدا مي كني.بهم گفت ارگ هم داره...گفتم آره مامان....گفت ماشين شارژي هم داره يكي صورتي يكي نقره اي....گفتم آره خوش به حالت آرين....تا كم كم بتونم آماده اش كنم.چ.ن اون روز نرفت تو جمع بچه ها و همش پيش ما تو دفتر نشست.اما حواسش اونجا بودو همش برمي گشت از لاي مبل در مي اومد تا بچه ها رو ببينه.يه بار هم رفت تو كلاس و به  بچه ها معرفيش كردند اما با خودمون برگشت.تا چهارشنبه ببينيم چي مي شه.تو رو خدا دعا كنين راحت كنار بياد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#6666ff&gt;راستي امروز صبح كه طبق معمول آرين خوابيده رو بغلش كردم تا ببرمش مهد ،تو خواب بهم گفت مامان كجا مي ريم؟گفتم مهدكودك...گفت كدوم مهد كودك گفتم همون قبلي(تا 31 شهريور همونجا مي برمش)اونقت انگار خيالش جمع شد و خوابيد.الهي قربونت برم آرين.همه سعي خودمو مي كنم تا استرس نداشته باشي ماماني جون.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 07:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ariankoochooloo&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>ariankoochooloo</dc:creator>
<guid>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ششمین سالگرد ازدواج</title>
<link>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#663399&gt;&lt;STRONG&gt;سلام&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033cc&gt;6 سال گذشت.14 شهريور 82 به ياد موندني ترين روزيه كه هرگز فراموشش نمي كنيم. هر وقت آرين به عكسمون نگاه مي كنه مي گه مامان عروس شده .ازش مي پرسم آرين تو كجا رفته بودي؟مي گه تو شكم مامانم بودم.از چند روز پيش هر وقت كه يادم مي اومد مي گفتم بابك...وايييييييييييييي باورم نمي شه.....شش ساله كه خوشبخت شدي.....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc9933&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt;امروز صبح برام زنگ زد و دوباره بهم تبريك گفت.ازم پرسيد‌‌‌ كدوم رستوران گفته بودي؟ من هم گفتم رستوران...(اولين باره كه مي ريم اونجا)پرسيد غذاهاش خوبه ديگه...گفتم نمي دونم اگه بد بود مي ريم جاي ديگه.تو فقط جيباتو پر كن و بيا.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;به هرحال  از شوخي و اين حرفها گذشته&lt;/FONT&gt;        &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cc0066 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;بابك جون سالگرد ازدواجمون رو تبريك مي گم.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;برات آرزوي سلامتي و شادي دارم.ان شاله به همه آرزوهات برسي.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;&lt;STRONG&gt;پی نوشت:&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;گفتم بیام و یه تشکر ویژه از همتون داشته باشم.کامنتهامو از دو روز پیش ندیده بودم.از اینهمه آرزو ی خوبی که برامون داشتین ممنون.خیلی انرژی مثبت گرفتم.مرسی.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 09:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ariankoochooloo&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>ariankoochooloo</dc:creator>
<guid>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عکسهای رامسر</title>
<link>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3300cc&gt;چند روزي نبوديم.رفتيم جايي كه ريه هامونو پر كنيم از اكسيژن.جايي كه هم كوه داره و هم دريا.به نظرم سه چهار روز كمه.كاش تابستون همه تعطيل بودند و اگه دوست داشتند كشيكي مي رفتند سر كار.خوش به حال معلمها نه؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2166/12223734/21740111/372459397.jpg&quot; border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;جاده رامسر-جواهر ده بود جای همتون خالی.&lt;/FONT&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2166/12223734/21740111/372459389.jpg&quot; border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990033&gt;تله کابین رامسر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2166/12223734/21740111/372459399.jpg&quot; border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;بالای تله کابین ..قله کوه...هوا خنک...توصیه می کنم یک بار هم شده برین اونجا...فوق العاده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;IMG alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2166/12223734/21740111/372458036.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;پارک جنگلی صفارود تو مسیر رامسر به سمت جواهر ده...طبیعت بکر...فقط صدای رودخونه و پرنده..&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2166/12223734/21740111/372458039.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;جای همتون خالی بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;FONT color=#cc0066&gt; &lt;IMG alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2166/12223734/21740111/372456624.jpg&quot; border=0&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;احساس مي كنم هر چقدر آرين بزرگتر مي شه وابستگيش بهم داره بيشتر مي شه.همش مي خواد پيش من بخوابه.گاهي شبها بيدار مي شه مياد تو اتاقمون و مي گه من مامانمو مي خواستم و پيشم مي خوابه.گاهي هم بيدار ميشه و مي گه مامان بياد اينجا بخوابه.وقتي ازش مي پرسم اتاق مامان كجاست در جواب اتاق خودشو نشون مي ده مي گه اينجاست ديگه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;چهار شنبه آرين مريض شده بود.اسهال و تب و همش مي گه شكمم درد مي كنه.دكترش نبود و برديمش كلينيك تخصصي کودکان...نمي دونم چرا هرچي دكتر بي سواده گير ما مياد.مي دونين بهش چه دارويي داد؟سولفات روي + پرومتازين كه براي حساسيته +آمپول ضد تهوع ...من نمي دونم كدومش به تب و اسهال ربط داره.انگار دکتره تو باغ نبود...همونطور گذاشتمش كنار .بعداز ظهر  برديمش يه دكتر ديگه بهش شربت كوتريموكسازول داد.الان خدا رو شكر بهتر شده  .ديشب بهش گفتم آرين فردا بايد بري مهدكودك گفت نه من شكمم درد مي كنه.منو ببر خونه مادر جون...اي ناقلا .....از حالا ياد گرفته. ..پنج شنبه و جمعه هم كه بابك ماموريت بود.مردم و زنده شدم تا اين هواپيما شون فرود بياد و موبايلشو روشن كنه.به هيچي نمي شه اطمينان كرد.چقدر براش آيه الكرسي خوندم.خدا پشت وپناه همه باشه .ان شاله.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;راستي ماه رمضان بر همه مبارك.چقدر خوبه كه بتونيم اونطور كه بايد ازش استفاده كنيم و بهره ببريم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2166/12223734/21740111/372458022.jpg&quot; border=0&gt; &lt;IMG alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic90.picturetrail.com/VOL2166/12223734/21740111/372458018.jpg&quot; border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 22 Aug 2009 09:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ariankoochooloo&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>ariankoochooloo</dc:creator>
<guid>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ازاینجا و اونجا</title>
<link>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;تنبلي هم يه حدي داره.نه؟ براي اينكه بگم كه هستم و هستيم و ... همين .&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;من عاشق موهاي فرفري آرين هستم.مخصوصا وقتي بلند مي شه.مدلش يه جوريه كه رشد موهاش به سمت بالاست.يعني هرچي بلندتر مي شه از نظر حجمي مي ره بالا و اونوقته كه از دست زدن بهش خوشم مياد.جنس موهاش و مدل سرش يا راحت بگم كامپلت شبيه بابكه.پدر و پسري گفتند ديگه.من نه تنها نا راحت نيستم كه شبيه بابكه بلكه وقتي اين دوتا رو كنار هم مي بينم كه چقدر شبيه همند كيف مي كنم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;.البته بدم هم نمي اومد شبيه من مي شداااااااااااااااا&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;.آخه بعضی ها به هيچ وجه نمي خوان قبول كنن كه بچه شون شبيه پدرش شده و واقعيت رو مي خوان عوض كنن.خوب اگه بده چطور باهاش ازدواج كردي ؟ خدا رو شكر اين يكي خصلت از ما دور شده. هميشه به بابك مي گم كه آرين شبيه تو شده اما اخلاقش شبيه من شده.مي دونين چه جوابي بهم مي ده؟مي گه كاش قيافش شبيه تو بود اما اخلاقش شبيه من مي شد..........يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟يعني من اخلاق ندااارم؟؟؟كلي هم بعدش مي خنده.آخرش نفهميدم اين حرفش شوخيه يا جدي؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009966&gt;ديشب وسايل كمدمون رو ريختم بيرون.چه عتيقه هايي كه پيدا نكردم.آرين كه جلو تر از من د رتلاش بود چمدون مون رو برداشته بود و هي مي كشيد اينو ر و اون ور....يه جفت لنز آكبند تاريخ مصرف گذشته پيدا كرد.يكي رو داد به بابك گفت اين هم جايزه تو&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/25.gif&quot;&gt;.اون يكي هم دستش گرفت و خوابيد.جالب اينجاست كه چمدون هم گذاشت كنار تختش.صبح كه مي خواستم لباسش رو تنش كنم خنده ام گرفته بود.امان از تو آرين شيطون.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff&gt;چند شب پيش اومده وسط خواب فكر كنم ديگه نزديكهاي صبح بو ديدم آرين اومد تو اتاقمون و با صداي بلند گفت بابا....اجازه مي دي من پيش مامانم بخوابم؟؟؟؟من تو اوج خواب بودم اما كاملا اين جمله يادم موند.بابك هم طفلكي بالش به دست رفت تو اتاق آرين.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;چند روزه گير داده و از بابك مي خواد براش بنز واقعي بخره.بهش گفتم كه اگه غذا بخوري و بزرگ بشي قد بابا بشي اونوقت بابا برات بنز واقعي مي خره.الان هر روز ازم مي پرسه كه من بزرگ شدم؟&lt;/FONT&gt; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9966&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;سعي مي كنم كه اين دفعه زودتر بيام.دلم براي همتون تنگ مي شه&lt;/FONT&gt;.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;پی نوشت:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#660099&gt;دیشب که رفته بودیم موبایلمو که طبق معمول خونه مامانم جا گذاشته بودم بیارمش به بابک گفتم بریم برای آرین یه سی دی جدید بگیریم که حداقل فردا بعداز ظهر یه کمی بخوابم.چون احساس می کنم از سی دی های قبلیش خسته شده و در نتیجه نمی ذاره من بیچاره یه چشم رو هم بذارم.بابک هم براش عصر یخبندان ۲ رو خرید.انگار شماره یک رو نداشتند.تعریفش رو شنیده بودم اما خدا کنه قشنگ باشه.چون توفیق اجباری هم برای ما می شه .می دونین که...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/30.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#990066&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Aug 2009 06:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ariankoochooloo&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>ariankoochooloo</dc:creator>
<guid>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارک بابک جون</title>
<link>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;&lt;STRONG&gt;سلام &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;عروسي ليندا هم به خيري و خوشي سپري شد و از دو روز قبلش مرخصي گرفتم و همش آرايشگاه و خريدهاي ريز و درشت كه كلي هم شد . يا اينكه ليندا كه ميرفت آرايشگاه از چند روز قبلش بايد همراهيش مي كردم و... روز عروسي موهام رو فر درشت كردم.اولش مي خواستم به همون شكل شينيون باز درستش كنه اما همه كساني كه تو آرايشگاه بودند نظرشون اين بود كه با توجه به رنگش همينطور باز قشنگتره  بهش ديگه دست نزنم.پشيمون هم نشدم چون بابك خيلي خوشش اومده بود و تو عروسي هم همه بهم مي گفتند كه خيلي موهات خوشرنگ و خوب شده.من هم...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/19.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#339900&gt;خداروشكر از لباسم هم راضي بودم.خواهر عروسي بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt; ليندا هم كه شبيه عروس خارجي ها شده بود&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#339900&gt; آرايش شيك و ساده.من كه خيلي خوشم اومد.&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6600&gt;از آرين بگم كه تا به حال عروسي نبرده بوديمش.براش توضيح داده بودم كه عروسي خاله لينداست و ...چطوري هست و...ما جز اولين نفرهايي بوديم كه وارد شديم .آرين همش مي دويد وسط سالن و مي گفت مامان ...اينجا عروسيييه؟...بگذريم كه چقدر شيطوني كرد و چند بار گم شد و...آخر عروسي هم وسط مجلس گفت مامان بغل كن...من هم بغلش كردم همونجا تو بغلم خوابيد تا خود صبح. من يادمه عروسي داييم كه بود من هم سن آرين بودم.يه صحنه هايي از عروسي داييم يادمه اما يادم نمياد كه اينقدر شيطوني كرده باشم.البته اينو بايد از مامانم پرسيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;            &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 446px; HEIGHT: 424px&quot; height=410 alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1706/8382677/15620132/370048839.jpg&quot; width=446 border=0&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;تو این عکس بالایی یه دستش شیرینیه و اون یکی دستش آدامسشه.قربونت برم .&lt;/FONT&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;امروز صبح بابك جلوی يه نونوايي پارك كرد و رفت نون بگيره.يه لحظه ناخودآگاه به چهره مردم كه مي رفتند و مي اومدند دقت كردم.انگار عمق وجودشون با غم و خستگي از دنيا گره خورده.شايد خود من هم همينطوري باشم.نمي دونم.اما ريشه اين خستگي ها و غصه ها كجاست؟چيزي نيست كه با اين حرفها بهش راجع بهش بحث كرد.من قبلا راجع به مسائل دور و برم بي خيال بودم و اصلا به چيزي فكر نمي كردم.اما الان يه چندساليه كه خيلي چيزها برام مهم شده يا بهتر بگم به جاي اينكه براي خودم دل بسوزونم براي مردم كلي غصه مي خورم.مثلا همين هواپيماي توپولفي كه سقوط كرد و يه دنيا سئوال و چرا و چرا و چرا.......دوست ندارم اينجا راجع به خيلي چيزها بنويسم اما تا كي بايد اينطوري باشه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#cc0066&gt;امروز تنها چيزي كه بهم انگيزه داد وبلاگم رو آپ كنم  &lt;FONT size=5&gt;تولد بابك عزيزم&lt;/FONT&gt; بود .ديشب يه كيك كوچولو خريديم و يه دونه شمع هم روش گذاشتيم.حالا هرچي به آرين مي گم تولد بابا بابكه مي گفت نه تولد من هم هست.خلاصه اينكه دوتايي ازشون عكس گرفتم و...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;                         &lt;IMG alt=&quot;Image Hosting by PictureTrail.com&quot; src=&quot;http://pic60.picturetrail.com/VOL1706/8382677/15620132/370203705.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;بابك جون الهي صد ساله بشي...ان شاله هميشه و هميشه سالم و موفق و شاد و پيروز باشي و ما هم با شاد بودنت شاد باشیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                    &lt;FONT color=#ff0066&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;FONT color=#6600ff&gt;تو&lt;/FONT&gt;لد&lt;FONT color=#00cc00&gt;ت&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=7&gt; &lt;FONT color=#0066cc&gt;مبا&lt;FONT color=#ff0000&gt;ر&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffcc00&gt;ك&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffcc00&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffcc00&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Jul 2009 05:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ariankoochooloo&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>ariankoochooloo</dc:creator>
<guid>http://ariankoochooloo.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
